آزاده....

این وبلاگ دفتر خاطرات من به همراه نظرات دوستان شناخته و ناشناخته من است. مینویسم آنطور که زندگی را میبینم

تا بعد
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ 

این روزها نوشتن برایم سخت شده. به خصوص اینکه بخواهم از خودم بنویسم. شاید از این جهت که در حال کلنجار رفتن با خودم هستم.

مطلب برای گفتن دارم ولی اینقدر دچار تردیدم که بیان کردنش برایم سخت است.

هر چه هست میدانم در مقطع مهمی از زندگیم هستم. از آن مقاطعی که شاید در آینده زیاد به آن برگردم و مرور کنم.

برمیگردم. حتماً! ولی نمیدانم چه موقع.

تا بعد 


کلمات کلیدی: خوذم
 
خداحافظ دوست قدیمی!
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ 

هشت سالم بود. در مدرسه تست بینایی سنجی انجام میدادند. به من گفتند باید مادرم بیاید مدرسه. فردا آن روز معلم به مادرم گفت حتماً باید مرا ببرد چشم پزشک.

در مطب دکتر وقتی مادرم فهمید که باید عینک بزنم آن هم به صورت دائم و کار با قطره چشم حل نمی شود خیلی ناراحت شد و گریه کرد ولی من خوشحال بودم. فکر میکردم شبیه معلم ها میشوم.

تمام شد. سه شنبه 23 آذر. پشت در اتاق عمل مادرم خوشحال بود که علم اینقدر پیشرفت کرده است.

تمام شد. انگار که عضوی از بدنم رفته باشد بی آنکه دل تنگش باشم....

البته تقریباً دو هفته ای طول میکشد که کاملاً شفاف و واضح ببینم ولی تا همینجا هم زندگی کلی قشنگتر شده و جالب اینجاست که حتی با عینک هم به این خوبی نمیدیدم و رنگها اینقدر قشنگ نبود.

خدا را شکر میکنم.

تا بعد


کلمات کلیدی: خوذم
 
اسپانیا - Granada
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ 

Granada شهری در جنوب اسپانیا و در استان " اندولوسیا" می باشد. "اندولوس" اسمی است که مسلمانها بر اسپانیا گذاشته اند. شهری فوق العاده زیبا است. تقریباً همان تصویری که من همیشه از اسپانیا در ذهنم داشتم. ساختمانهای سفید و بلند که پشت پنجره ها گلدان گذاشته اند، با کوچه های تنگ و تاریک. به طور کلی شهر با بافت ساده و اصیلش حفظ شده. شهری با جمعیت 150000 نفر که سالانه 6 میلیون نفر توریست دارد!

پر از رستونهای عربی و قلیان و از این دست چیزهاست که برای اروپایی ها کلی جذاب است.

بزرگترین قسمت دیدنی شهر قلعه بزرگ و فوق العاده قشنگ به نام "الحمرا" است که دیدن آن به طور کامل حدود 2 روز زمان میخواهد و با معماری اسلامی و طبیعت قشنگش فوق العاده دیدنی است.

خلاصه خیلی گفتنی نیست! بیشتر دیدنی است!

توضیحات بیشتر در مورد الحمرا : اینجا و اینجا


کلمات کلیدی: سفر
 
اسپانیا-بارسلونا
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ 

به نظرم بارسلونا زیباترین شهر اسپانیا است که در واقع سیل توریست را به این کشور روانه کرده. با طبیعتی فوق العاده در کنار دریای مدیترانه و معماری مدرن.

این شهر در استان کاتالونیا است که از مدتها قبل جدایی طلب بوده اند و اگرچه این روزها دست از ادعای جدایی طلبی برداشته اند ولی همچنان هم مشکلات زیادی با دولت مرکزی دارند. حتی زبان آنها هم اسپانیایی نیست و به زبان "کاتالان" صحبت میکنند.

نسبتاً شهر گرانی است و به خاطر مسافت زیاد مجبور شدم با هواپیما بروم. کل اقامتم سه روز است که نیمه روز اول به پرواز و ورود به هتل گذشت و نیمه روز سوم هم به برگشت به فرودگاه و ... . تنها روزی که کامل در شهر بودم چهارشنبه 28 سپتامبر بود.

خلاصه به علت زمان محدودی که داشتم کلی سرچ کرده بودم و کاملاً جاهایی که قرار بود بروم را لیست کرده بودم. با مسیر کامل و جزئیات مسیر مترو مربوط به هر کدام.

ولیکن از آنجا که قرار نیست همه چیز طبق برنامه پیش برود آن روز طلایی 28 سپتامبر در اسپانیا اعتصاب عمومی بود که در 8 سال اخیر سابقه نداشت! مترو ها و اتوبوس ها کار نمیکرند. اعتصاب هم از آن اعتصابهای با کلاس و در سکوت نبود بلکه از نوع گاوچرانی و با آتش زدن ماشین پلیس و شکستن شیشه های برخی فروشگاههای زنجیره ای همراه بود و نهایتاً کار کشیده شده بود به گاز اشک آور. من هستم نشسته بودم و در عجب بودم از این همه شانس!

خلاصه فقط جاهایی که پیاده میشود را رفت را دیدم و صبح روز بعد ساعت 8 صبح اولین نفر جلوی ورودی موزه آقای گائودی ایستاده بودم.

در بارسلونا معماری خیلی اهمیت دارد و خیابان اصلی شهر که یکی از جاذبه های توریستی هم هست مربوط به محل زندگی ثروتمندان شهر میشود که معماران معروف استخدام میکردند تا خانه های منحصر به فرد برایشان طراحی کند.

در واقع شهر از شاهکارهای یک نابغه معماری به اسم "گائودی" خیلی استفاده کرده که معماری مدرن را به بارسلونا آورده است. به خصوص کلیسای فوق العاده معروف آن که 20 سال است کار ساخت آن شروع شده وحدود 20 سال دیگر هم طول میکشد که کار آن تمام شود و حقیقتاً شاهکار است (اینجا) و همینطور پارک Guell که فوق العاده زیباست. (اینجا)

خلاصه با همه اتفاقاتی که افتاد خیلی خوش گذشت و تجربه ای شد که هرگز فراموش نمیشود.

بارسلونا فوق العاده است.


کلمات کلیدی: سفر
 
اسپانیا- Segovia
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ 

Segovia شهر کوچکی در نزدیکی مادرید است که در زمانهای قدیم پایتخت اسپانیا بوده است. شهر شوالیه ها، یک قصر هم دارد دقیقاً شبیه قصر پرنس جان در کارتون رابین هود!

این شهر که فقط 200 کیلومتر با مادرید فاصله دارد کلی جاهای دیدنی و قشنگ برای دیدن دارد. از جمله یک کلیسای خیلی قشنگ و معروف که ولیعهد اسپانیا آنجا ازدواج کرده و از گرانترین کلیساها محسوب میشود و اگر کسی هم بخواهد مراسم عروسیش آنجا باشد باید از یک سال قبل رزرو کند!

ولی از کلیسا و قصر قشنگتر یک بنای باستانی فوق العاده قشنگ است که گویا توسط رومی ها آنجا ساخته شده و به حدود قرن یکم بعد از میلاد برمیگردد. این بنا که در لیست یونسکو نیز ثبت شده جزئ زیباترین قسمتهای سفر من بود. جرئیاتش اینجا هست.Aqueduct of Segovia

خلاصه اگر کسی زمان محدودی در مادرید داشته باشد این سفر یک روزه می تواند فوق العاده باشد.

بعد از ظهر یک نوع مراسم مذهبی در همان کلیسا هست. با چند تا مجسمه از حضرت مریم و مسیح بیرون می آیند و مردم هم با لباسهای محلی و برخی هم با لباسهای معمولی دنبال آنها راه افتاده اند. شیپور و ... هم هست. شدیداً شبیه مراسم عاشورا و دسته های ما بود. شباهتش باورد نکردنی است!


کلمات کلیدی: سفر
 
اسپانیا-مادرید
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ 

مادرید پایتخت است. پر از ساختمانهای اداری و جدی. مردم اینجا از نظر ظاهری خیلی شبیه به ایرانی ها هستند و آدم خیلی احساس غربت نمی کند! البته از نظرهای دیگر نیز شبیه به ما هستند مثل بوق زدن در رانندگی و رد کردن چراغ قرمز و بعضاً آشغال ریختن در خیابان که البته خیلی کمتر از تهران است ولی خوب به اندازه ای هست که به چشم بیاید!

البته جای چندان زیادی برای دیدن ندارد و از همه جالبتر یک مقبره مصری است که به علت کمکهای دولت اسپانیا به مصر به عنوان هدیه به این شهر داده شده و در وسط یک پارک خیلی قشنگ نصب شده است. برای من که از بچگی آرزوی دیدن اهرام مصر را دارم خیلی هیجان انگیز بود گرچه فقط مشتی بود نمونه خروار.

لینکش اینجا هم هست: اینجا

از همه مهمتر دیدن دوستی که چند سال از هم کم خبر بودیم کلی لذت داشت و شاید بیش از هزارتا خاطره را با هم زیر و رو کردیم....

خلاصه جای دوستان خالی بود....


کلمات کلیدی: سفر
 
اسپانیا
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ 

اینجا فوق العاده قشنگ است...

به زودی مینویسم...


کلمات کلیدی: سفر
 
یتیمخانه
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ 

سینما فرهنگ در ماه رمضان یک سانس ویژه داشت. ساعت یک و نیم شب، یک فیلم ترسناک به اسم "یتمیخانه"

فیلم اسپانیایی و خیلی قشنگ است. به زبان اصلی و با زیر نویس فارسی پخش میشود. خلاصه در آن ساعت از شب و سیستم صدای دالبی و آن جیغ زدنهای دسته جمعی! از خاطره های خوب و به یادماندنی میشود...


کلمات کلیدی: فیلم ، روزمره
 
این روزها
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ 

این روزها سرم خیلی شلوغ است. درگیر مهیا کردن مقدمات یک اتفاق خوب هستم...


کلمات کلیدی: روزمره
 
بهتر شدن
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ 

این روزها که دائماً اخبار ناراحت کننده می شنوم از مردم کشورم، افغانستان و عراق و ..... دائماً به این موضوع فکر میکنم که من چه کاری برای بهتر شدن دنیای اطرافم می توانم انجام دهم؟


کلمات کلیدی: خوذم
 
عکس
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ 

این عکس رو خیلی دوست دارم:


کلمات کلیدی: خوذم ، سفر
 
انسان
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ 

بخشی از وصیت نامه ی معروف چارلز چاپلین به دخترش:

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.


کلمات کلیدی: خوذم
 
رنگین کمان
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ 

دلم رنگین کمان میخواهد. یکی از آن بزرگها و پر رنگها! از آنها که با دیدنش به زندگی امیدوار میشویم ....


کلمات کلیدی: خوذم
 
وطن
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ 

فرض کنید دعوا شده. سر یک قطعه زمین مثلاً. هیچ کدام هم کوتاه نمی آیند. قاضی و عدالت و دادگاه هم نیست. واقعاً چه باید کرد؟

فرض کنید دعوا کشیده میشود به کتک کاری و بعد به یک کینه و نهایتاً به قتل! دادگاهی هم نیست.

چقدر باید جنگید؟ چقدر باید بها داد؟ چند سال ؟ چند نسل؟

اصلاً این زمین را اگر پس بگیریم میخواهیم چه کار کنیم؟ غیر از اینکه زندگی کنیم، بچه هایمان را بزرگ کنیم و خوشبخت باشیم؟ اصلاً یادمان هست که برای چه داریم میجنگیم یا فقط در جنگ متولد شده ایم و فکر میکنیم لابد زندگی همین است...واقعاً 60-70 سال کافی نیست؟!

این روزها که خیلی از آدمهای دور و بر من به فکر رفتن هستند به امید یک زندگی بهتر در آن طرف دنیا، من دچار یک تناقض پیچیده شده ام در خصوص غزه، اسرائیل و از همه مهمتر مفهوم وطن.

وطن یعنی چه؟ چقدر ارزش دارد؟


کلمات کلیدی: خوذم
 
ماسوله
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ 

بالاخره پس از مدتها که قصد کرده بودم ماسوله را ببینم رفتیم سفر...

ماسوله شهر قشنگی است گرچه فکر میکنم پالنگان و اورامان نیز به همان قشنگی و شاید حتی بزرگتر و دست نخورده تر هم باشند ولی شاید به علت موقعیت جغرافیایی ماسوله خیلی شناخته شده تر و پر طرفدارتر شده است...

ولی الان وقت سفر نبود و مردیم از گرما. وقتی از 1050 تا پله بالا رفتیم برای دیدن قلعه رودخان دیدیم قسمتهای اصلی را بسته اند و ...

خلاصه خوش گذشت....

***********************************************************

سرپرست ما آدم جالبی است. از تجربه هایش در کوه و صحرا و غیره برای ما میگوید. ما کلی هیجان زده میشویم و می گوییم خیلی ترسناک است! می گوید همه اینها برای ما لازم است. هیجان برای ما لازم است. حتی ترس هم لازم است! برای اینکه احساس کنی زنده ای!

راست می گوید. همانطور که شادی و غم هر دو برای زنده ماندن ما لازم است.

***********************************************************

یک هم اتاقی جالب دارم. هم سن و سال خودم است. از 9 سالگی آلمان بوده و فارسی را هم با لهجه صحبت میکند. تعریف میکند که پدر و مادرش 3 سال پیش برگشته اند ایران که دوران پیری را در ایران باشند. ظاهراً زیاد ایران می آید. سالی چند بار. می گوید اینجا را دوست دارد و از محیط اینجا انرژی میگیرد ولی دوست ندارد اینجا زندگی کند. فقط در حد سالی چند بار انرژی گرفتن کافی است!!!

 ***********************************************************

زندگی حس عجیبی است.


کلمات کلیدی: سفر
 
تولد!
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ 

شرکت ما 26 ساله شد.

اگرچه قرار بود یک مهمانی باشکوه در تولد "ربع قرنی" شرکت ما برگزار شود ولی سال گذشته به هزاران دلیل واضح و مبرهن این مهمانی برگزار نشد و تبدیل شد به یک مهمانی بزرگ در امسال.

همه جمعند. از کارکنان قدیمی و جدید. در یک رستوران شیک و عالی. مدیر عامل ما خوشحال است. چشمهایش برق می زند. با شناختی که از او دارم میدانم که با روحیه بلندپروازی که دارد هنوز هم کلی آرزو توی ذهنش هست...

در پیام تبریکی که یکی از مدیران سابق شرکت نوشته این بخش خیلی جذاب است:

بیست و شش سال پیش در دورانی که کشور عزیزمان ایران درگیر جنگی ویرانگر بود، دورانی که بسیاری تاب تحمل سختی ها نیاوردند و کوچیدند، دورانی که تفکر شروع هر حرکت مولدی سخت می نمود، به همت شما مولودی پا به عرصه وجود گذاشت با تفکری زلال، در بستری ملتهب، با امیدی به آینده و در مهد ایران....


کلمات کلیدی: روزمره
 
آن روزها که دانشجو بودیم....
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ 

نیلوفر عزیزم یادت هست آن روزها که دانشجو بودیم چقدر ایده داشتیم درباره زندگی کردن. شاید آن روزها بهتر میدانستیم که چه چیزی خوشحالمان میکند.

کلی با هم بحث میکردیم که یک زن موفق امروزی باید اینجوری باشد و آنجوری نباشد و مادر موفق باید چطور باشد و تو هم همیشه چند قدم از من جلوتر بودی و همیشه به من میگفتی : آزاده جونم سخته ولی من مطمئنم که ما میتونیم...

این روزها که سخت سردرگم هستم و به خیلی از تواناییهایم شک کرده ام، با خودم فکر میکنم چقدر نزدیکیم به موفقیت؟ یه یک زن کامل و امروزی و موفق در همه زمینه ها؟


کلمات کلیدی: خوذم
 
وقتی ما غصه میخوریم...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ 

ما برای از دست دادن دوستانمان غصه میخوریم.

برای دور شدن

برای ماهیت زندگی گه مدام در حال تغییر است

و به  خاطر پذیرش این واقعیت که انسان نهایتاً تنهاست...


کلمات کلیدی: خوذم
 
طلب
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ 

آزاده یک سال قبل با من کلی فاصله دارد. آزاده امروز بزرگتر است، کمی لاغر تر، پر تجربه تر، و در عین حال سر در گم تر!

تقریباً یک سال پیش بود که تصمیم گرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که زندگیمان درست در دستان خودمان است. می توانیم مثل یک خمیر آن را شکل بدهیم.

رفتیم کلاس، کتاب "راز" را چندبار خواندیم. فیلمش را دیدیم. تمرینهایش را انجام دادیم. نوشتیم که چه میخواهیم. دقیق. با جزئیات.

حالا رسیده ایم به آنچه طلب کرده ایم ولی باز هم شاد و راضی نیستیم. مطمئن نیستیم از چیزی که به آن رسیده ایم.

شاید باید دوباره بنوسیم. دوباره بخواهیم. این بار با تجربه بیشتر.

می گویند هیچ چیز اتفاقی نیست....


کلمات کلیدی: خوذم
 
این نیز بگذرد...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ 

این نیز بگذرد...


کلمات کلیدی: خوذم